درباره وبلاگ


پنجشنبه 1 آبان1393 :: 10:48 بعد از ظهر

کلاس شنا این روزها هفت ساعت و نیم در هفته است که ما سه‌شنبه صبح‌ها رو که آرش امتحان داره و معمولاً شب قبل تا دیروقت مشغول مرور درسهاست نمیریم. با این حساب شش ساعت و نیم در هفته شنا میکنه.

و

شنبه ها قبل از شنا یک ساعت و نیم بدنسازی و تمرینات زمینی دارند.

و

و

علاوه بر اینها، پیانو و نقاشی هم داره. با وجود تمام این مشغله‌ها، در درس‌ها از اول سال افت قابل ملاحظه‌ای داشت که با توجه به غیبت‌ش و مدل جدید امتحاناتِ کلاس پنجم طبیعی بود. شکر خدا الان دیگه تا حدودی رفع شده و این هفته امتحانات‌ش را عالی داد و تقریباً تمام امتحانات را 100 گرفت. 

این هم اثر هنری وروجک مربوط به چند هفته‌ی اخیر

پ.ن: ﺑﯽ ﺗﻮ ﭼﻪ ﮐﻨﻢ ﻣﺎﺩﺭ؟!! دل شکسته ﭼﻪ ﮐﻨﻢ ﺑﺎ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ‌ﻫﺎﯾﻢ؟!!! دل شکسته ﭼﻪ ﮐﻨﻢ ﺑﺎ ﺍﺷک‌هاﯼ ﺑﯽ ﭘﺎﯾﺎﻧﻢ؟!! گریه 

چهارهفته از آسمانی شدن مامانم گذشته. چهارهفته از آخرین باری که تونستم صدای گرم و پرمهرشون را بشنوم. انگار سالهاست که آن صدای جذاب و مخملی به گوشم نرسیده !!! چهارهفته که سخت و دردناک گذشته... چهار هفته که غم عالم روی دلم سایه افکنده.... چهار هفته که مثل چند سال گذشته...

دلم آغوش پر مهر مادرم را میخواد نه آنطور که دیشب در خواب دیدم...


برچسب‌ها: آرش, آموزشی, نقاشی, دلتنگی
چهارشنبه 23 مهر1393 :: 10:45 بعد از ظهر

یکی دو روز اول که مامانم رفته بودند، آرش خیلی غمگین بود و هر بار که من گریه زاری می‌کردم پا به پای من گریه می‌کرد ولی بعد در تهران با پارسا، پویا و پسرعمه‌هاش سرگرم شد و علی رغم علاقه‌ی زیادی که به مامانم داشت، زیاد اذیت نشد!!

از وقتی هم که برگشتیم هر وقت حرفی یا خاطره‌ای از مامانم مطرح می‌شه، بلافاصله برمی‌گرده و من را نگاه می‌کنه که ببینه اوضاعم چطور است و تا می‌بینه اشکهام جاری شده میاد، بغلم می‌کنه و سعی می‌کنه آرومم کنه. برای همین سعی می‌کنم جلوی آرش زیاد بی‌تابی نکنم ولی صبح‌ها بعد از اینکه می‌ذارمش مدرسه تو راه شرکت و شبها تا می‌خوابه عکس‌ها وخاطرات‌ مامانم رو مرور می‌کنم و آنقدر گریه می‌کنم تا کمی قلبم آروم بگیره و شاید فقط یک کمی سبک بشم.

یواش یواش و با قلبی غمگین و سنگین برگشتیم به روال عادی زندگی: کار، درس، امتحان و کلاس‌های آرش ... 

و

از شنبه کلاس بدنسازی رو دوباره شروع کردم. با توجه به وقفه‌ی دو هفته‌ای دوباره تبدیل به یک آدم آهنی با بدنی دردناک شدم.

چند روز پیش داشتیم برای امتحان گرامر تمرین می‌کردیم. یکی از سوال‌ها رفتن به خانه مامان‌بزرگ بود. آرش وقتی داشت سوال را می‌خواند بدون لحظه‌ای مکث خواند بابابزرگ متفکر  وقتی داشتم جواب‌ها را کنترل می‌کردم درست‌ش را خوندم تا ببینم واکنش‌ش چیه؟ بلافاصله گفت: من از قصد گفتم بابابزرگ که تو یاد مامانی نیفتی و غمگین نشی. بغل

پ.ن: نبودن هایى هست که هیچ بودنى جبرانشان نمیکند. مامان نازنینم دلم براتون به اندازه یک دنیا تنگ شده ...  روح‌تون شاد قلب یادتون گرامی قلب


برچسب‌ها: آرش, دبی
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>