روز جمعه دانشگاه کنکور سراسری بود و ما حسابی سرمون شلوغ بود. آرش خان وروجک هم دستیار من بود.
بهش قول داده بودیم اگه آقا باشه و شلوغ نکنه بعد که کنکور تمام شد بریم باشگاه ایرانیان و فیلم دایره زنگی را ببینیم.

از آنجائیکه بسیار بسیار آقا بود
ما هم به قولمان عمل کردیم و بعد از کنکور ساعت 9 شب رفتیم فیلم دایره زنگی. آرش اول فکر کرد مثل برنامه عموپورنگ است. وقتی فیلم شروع شد شروع کرد به نق و نق کردن و منتظر فرصتی بود برای دست زدن و حرکات موزون مثل برنامه عموپورنگ. بعد که دید جدی جدی خبری از این جور مسائل نیست شروع کرد به گریه که دیگه بریم خانه!! البته خسته بود و خواب آلود و بعد از نیم ساعت خوابش برد و من بیچاره موفق شدم آخرهای فیلم را با خیال راحت ببینم.
خبر خوب هم اینکه امروز ما بالاخره ماشین دار شدیم 

-
یکی از همکارانمون ماشین Ford گرفتند. چند روز پیش داشتیم باهاشون برمیگشتیم خانه. از دم نمایشگاه Ford که رد شدیم . آرش گفت: عمو شما ماشین Ford تون را از اینجا گرفتین؟!!!

-
دستگاه کارت زنی دانشگاه به این صورت است که اگه انگشت شما درست تاچ بشه پیغام Thank You و اگه نه پیغام Please Try Again را میده. هر روز که ما انگشت میزنیم آرش خان هم میزنه. اوائل میگفت: این فقط به بزرگها Thank You میگه به کوچولوها Please Try Again میگه. دیروز میگفت: مامان من چکار باید بکنم تا به من هم Thank You بگه!!!!
-
این روزها خیلی سرم شلوغه اصلاً فرصت نمیکنم بیام وبلاگ بازی. دوستان گلم به بزرگی خودشون من را ببخشند.


دیشب عمو پورنگ و امیرمحمد باشگاه ایرانیان دبی برنامه داشتند. من و آرش ساعت 8 در آمدیم. یک ساعتی منتظر تاکسی بودیم،هرچه ایستادیم کسی سوارمون نکرد. هرکاری کردم وروجک حاضر نشد برگردیم بالا. دوست داشت بره برنامه را ببینه. تا میگفتم بریم بغض میکرد و گریه میکرد. از آنجائیکه البته جوینده یابنده است، لطف خدا شامل حالمون شد و آخر سر با مصیبت ماشین گیر آوردیم و درست به موقع رسیدیم باشگاه ایرانیان. ساعت 9:30 برنامه شروع شد. از دوستهای آرش، اوستا جون و عسل جون هم بودند.

یک ربع اول آرش مثل آقاها نشسته بود و ازجاش تکان نمیخورد، بعد دیگه گرم شد و شلوغبازی و حرکات موزونش شروع شد. 

حركات موزون 

آرش و اوستا جون 

شیطونک بلای ما 

اين فيلم هم تقديم به رادين جونم
خاله مهرك خيلي جاي شما را خالي كردم 
آخر برنامه هم عموپورنگ از کوچولوها خواست برای همه دعا کنند.

آرش و عسل جون، زیبا و معصوم در حال دعا کردن 
جای همه شما خالی، خیلی خیلی خیلی خوش گذشت. 

براي اينكه براش سخت نباشه من يك ساعتي باهاش ماندم و بعد از يك ساعت فقط با كمي گريه از هم جدا شديم. خوشبختانه تا آخر هم خوب مانده بود. 4 كه رفتم دنبالش سرحال بود.




عمو امير جون تولدتون مبارك
دريا دريا شادي، سلامتي و خوشبختي براي شما در كنار خاله الهه جون، پارسا جون و پويا جون آرزومنديم و دلمون حسابي براي شما عزيزان تنگ شده. 




پ.ن.1: ديروز باباجلال اينا يك عالمه وسائل شبكه و كامپيوتر براي دانشگاه خريده بودند. آرش دَمباريك را ديده بود و از باباجلال پرسيده بود:
-
آرش: بابا جلال اين چيه؟!!
-
بابا جلال: دَمباريك پسرم.
-
آرش كمي فكر ميكنه
و ميگه: پس اين را بايد بديم به بابابو تا بزنه به پويا ديگه !!!!! 
-
بابا جلال:




جريان از اين قراره كه پويا (دالتون شماره دو) وقتي شيطونت ميكنه، از بابابو به شوخي تيپا ميخوره و بابابو ميگن پويا بيا بهت دَمبُرنيخ بزنم! شيطونك ما هم دَمباريك را با دمبُرنيخ اشتباه گرفته بود.
پ.ن.2: ديروز از اسپينس هاتداگ گرفته بوديم، يكي بدون پياز براي من و يكي هم با پياز براي بابا جلال. آرش هم كه غذاش را خورده بود، تو ساندويچ ما دو نفر شريك بود. اصرار داشت كه مثل باباجلال با پياز بخوره. آرش سر بازي توماس بود كه ساندويچ بابا جلال تمام شد. گريه و اصرار كه من با پيازش را ميخوام و هركاري كردم ساندويچ من را قبول نميكرد. همانطور كه داشت با باباجلال صحبت ميكرد من يواشكي از پشتش ساندويچم را دادم دست باباجلال كه بهش بده. همانطور كه داشت با باباش صحبت ميكرد با يك لحن خيلي بانمك گفت: ساندويچ مامان را گرفتي؟!!!!
من ميگم اين بچه پشت سرش هم چشم داره ميگن نه!!! 
پ.ن.3:

حالا به نظر شما آرش علاوه بر سبيل يك طرفهاش چه فرقي كرده؟!!!! 
آرش خان دو روز پيش تو دانشگاه با صورت خورد زمين. قلبم ريخت.
فكر كردم دندانهاش شكسته. دهانش پر خون شده بود،
بعد كه چك كردم ديدم فقط لبش از داخل زخم شده. فوري هم ورم كرد و يكي دو ساعت بعد از رو كبود شد. الان ديگه يك سبيل
يك طرفه داره و لبهاش حسابي خوش فرم شده. 

عصرش هم رفتيم Emirates Mall و اوستا يكي دو ساعتي مهمان ما بود. دو تا وروجكها را سوار چرخ كرديم و رفتيم كارفور خريد.

شيطونكها تا جائي كه توانستند آتش سوزاندند
آخراش ديگه بابا جلال اينمدلي شده بود 


تازه یک دوست خیلی خوب و نازنازی هم به نام آدلا، آرش پیدا کرد که با هیچکس غیر از او حاضر نبود بازی کند. 

-
دیروز داشتم روتختی تختمون را عوض میکردم. به آرش گفتم: آرش جان لطفاً آن رو بالشی ها را بگذار آن طرف. رفت آنها را برداشت و جابجا کرد. کارش که تمام شد با لحن خیلی بانمکی گفت: مامان بگو مرسی.

-
دیروز آرش ساعت 9:30 صبح از خواب بیدار شد و یکسره آتش سوزاند تا 11 شب. توی بغل من کاملاً خوابش برده بود که بابا جلال سوال کرد: بالاخره خوابید؟!!!! و من با سر اشاره کردم بله. امّــــــــــــا آرش بلافاصله سرش را از روی سینه من بلند کرد و گفت: نه خیر من بیدارم هنوز

نمایش آرش وروجک 

-
برای دوستان گلم که توی امارات PictureTrail براشون فیلتر شده لینک عکسها را گذاشتم:http://www.dropshots.com/Arashi
سلام

دیروز آرش تا ظهر حالش اصلاً خوب نبود و مرتب گلاب به روتون بالا می آورد
ولی از ظهر به بعد خوب شد، با اینکه کمی تب داشت ولی سرحال و بازیگوش بود. 

چند روزی است که مهدکودک نرفته (تعطیلات تابستانی + رنگ و نقاشی مهدشون) از روز یکشنبه قراره که بره. خدا خودش به من بیچاره رحم کنه
که بعد از چند روز چطوری دوباره میخواد بره آنجا!!!
کماکان عاشق آهنگهای Mary Had a little Lamb + Baba Black Sheep + I LOVE you و ... است و یکسره میخواند.
اینهم عکسهای مراسم روز مادر در دانشگاه 

و


این گل از طرف آرش تقدیم به همه مامانهای گل 
سلام سلام صد تا سلام 

آرش شكر خدا خيلي بهتر شده 
سرگرمي مورد علاقهاش اين روزها پازل درست كردن و Thomas بازي كردن است كه حسابي سرش را گرم ميكنه.

يكسره زير لب و يا با صداي خيلي بلند آهنگهايي را كه در مهدكودك يادگرفته ميخواند.
ديشب در حال بازي با Thomas بابا جلال به شوخي بهش گفت: آرش تو كه بلد نيستي! يك ربع تمام گريه ميكرد و ميگفت كه من اين بازي را بلد نيستم.

تير 1384 

ديروز صبح كه وروجك از خواب بيدار شد، به سختي ميتونست نفس بكشه.
خاله مرجان و اوستا جون آمدند با هم رفتيم اورژانس بيمارستان بلهول. آرش را معاينه كرد. همان حالت سرماخوردگيش بود كه براش كلي دارو نوشتند. گرفتيم و برگشتيم خانه. مرسي خاله مرجان.
يكدنيا ممنون از محبتتون. 

بعدازظهر هم با هم رفتيم آكواريوم شارجه. كلي ماهي ديديم. وروجكها هم اصلاً غر نزدند و يكسره هم بغل ماماناشون اصلاً نبودند! 

آرش و ماهيها 
بعد هم رفتيم پارك
كه شيطونكها كمي هم فوتبال بازي كنند 

آرش و اوستا جون در پارك (در آخرين روز بهار) 

آغاز فستيوال تابستاني دبي 

امروز من و وروجک ماندیم خانه کلی هم با هم کیف کردیم.

آرش در حال ناهار خوردن در مهدکودک
(نوش جونت عزیزدلم)



