درباره وبلاگ


چهارشنبه 23 مهر1393 :: 10:45 بعد از ظهر

یکی دو روز اول که مامانم رفته بودند، آرش خیلی غمگین بود و هر بار که من گریه زاری می‌کردم پا به پای من گریه می‌کرد ولی بعد در تهران با پارسا، پویا و پسرعمه‌هاش سرگرم شد و علی رغم علاقه‌ی زیادی که به مامانم داشت، زیاد اذیت نشد!!

از وقتی هم که برگشتیم هر وقت حرفی یا خاطره‌ای از مامانم مطرح می‌شه، بلافاصله برمی‌گرده و من را نگاه می‌کنه که ببینه اوضاعم چطور است و تا می‌بینه اشکهام جاری شده میاد، بغلم می‌کنه و سعی می‌کنه آرومم کنه. برای همین سعی می‌کنم جلوی آرش زیاد بی‌تابی نکنم ولی صبح‌ها بعد از اینکه می‌ذارمش مدرسه تو راه شرکت و شبها تا می‌خوابه عکس‌ها وخاطرات‌ مامانم رو مرور می‌کنم و آنقدر گریه می‌کنم تا کمی قلبم آروم بگیره و شاید فقط یک کمی سبک بشم.

یواش یواش و با قلبی غمگین و سنگین برگشتیم به روال عادی زندگی: کار، درس، امتحان و کلاس‌های آرش ... 

و

از شنبه کلاس بدنسازی رو دوباره شروع کردم. با توجه به وقفه‌ی دو هفته‌ای دوباره تبدیل به یک آدم آهنی با بدنی دردناک شدم.

چند روز پیش داشتیم برای امتحان گرامر تمرین می‌کردیم. یکی از سوال‌ها رفتن به خانه مامان‌بزرگ بود. آرش وقتی داشت سوال را می‌خواند بدون لحظه‌ای مکث خواند بابابزرگ متفکر  وقتی داشتم جواب‌ها را کنترل می‌کردم درست‌ش را خوندم تا ببینم واکنش‌ش چیه؟ بلافاصله گفت: من از قصد گفتم بابابزرگ که تو یاد مامانی نیفتی و غمگین نشی. بغل

پ.ن: نبودن هایى هست که هیچ بودنى جبرانشان نمیکند. مامان نازنینم دلم براتون به اندازه یک دنیا تنگ شده ...  روح‌تون شاد قلب یادتون گرامی قلب


برچسب‌ها: آرش, دبی
پنجشنبه 17 مهر1393 :: 11:10 بعد از ظهر

مامانِ گل و نازنینم، فرشته آسمونیِ من : روح‌تون شاد، یادتون گرامی قلب

درست دو هفته از رفتن مامانم میگذره و من داغ دلم هنوز تازه‌ی تازه است. روزهای بسیار سختی را دارم میگذرونم. در این مدت دوبار و هر بار 5 روز رفتیم تهران و برگشتیم.

مامانم از قبل مشکل قلبی، قند و فشار بالا داشتند، با این حال با دارو تحت کنترل بودند. سرحال و شاد و پر از شور زندگی. همیشه آرزو می‌کردند که رفتنِ راحتی داشته باشند و زمین‌گیر، بستری و اسیر تختِ بیمارستان نشوند و این آرزویی بود که متاسفانه خیلی زودتر از موعد به وقوع پیوست گریهگریهگریه و ما را برای همیشه عزادار کرد. دل شکسته  شب چهارشنبه دوم مهرماه خوابیدند و دیگه بیدار نشدند... به همین راحتی... صورت معصوم‌شون آرومِ آروم بود بدون هیچ نشانی از درد.

پیکر پاک‌شون در قطعه 311 بهشت زهرا در کنار مادربزرگم به خاک سپرده شد. دل شکسته

اصلاً نمیتونم حال این روزها را درست بیان کنم. جای خالی‌شون درد میکنه و لحظه‌ای نیست که این حقیقت تلخ خودش را به رخ‌م نکشه. من اینجا، در غربت و در خانه به هر چیزی که دست میزنم، به هر جایی که میرم، هر مغازه‌ای را که می‌بینم و هزاران مورد دیگه ... قلبم درد میگیره از بس که اینجا را دوست داشتند و من کلی از روزهای خوش بودن‌شون در اینجا خاطره دارم.

این روزها ناخودآگاه بارها و بارها تصمیم می گیرم بهشون زنگ بزنم بعد ناامیدانه یادم میاد که دیگه ممکن نیست ... نمیدونم با این دلتنگی بزرگی که گوشه قلبم نشسته چه کنم؟!! دل شکسته

پ.ن: از همدردی تمام عزیزان و همراهانِ خاموش و روشن ِ خانه مجازی‌مون صمیمانه سپاسگزارم. امیدوارم که خدا همه‌ی عزیزانتون را براتون حفظ کنه و همیشه لبتون خندون و دلتون شاد باشه.


برچسب‌ها: سوگواری, وفات
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>