درباره وبلاگ


یکشنبه 27.06.2014 بعد از صبحانه اوّلین دوست زندگی من، بیتا آمد هتل و یک ساعتی با هم بودیم و گپ زدیم و کلی از دیدنش بعد از این همه سال خوشحال شدم.

بعد که بیتا رفت، آماده شدیم رفتیم موزه توپکاپی سرای (Topkapi Sarayi Müzesi).

وارد شدیم و قسمت به قسمت موزه را گشتیم.

این هم ماکت کلی موزه

قسمتهایی که مربوط به ایرانی‌ها بود مانند غنائم جنگی، هدایای مربوط به نــــادر شاه یا فتحعلی شاه قاجار، تاج و تخت نادر، مدال‌های خورشید و شیرخورشــــید و قسمتهای مربوط به ائمه و پیامبر اکرم و یاران‌شون... را را بیشتر دوست داشتیم. 


و


مناظر اطراف قصر بسیار زیبا و قشنگ بود.

و

ولی ساختمان‌های موزه گرم و غیرقابل تحمل بود. هیچ خنک‌کننده درست و حسابی‌ای آنجا نبود.

جلال بیشتر از همه به موزه علاقه داشت و یکی یکی تمام توضیحات را با دقت میخوند آخراش دیگه هلاک شده بودیم از خستگی و گرما.

چهارساعتی آنجا گشتیم. بعد با مُنورِیل، فونی‌کولر و مترو رفتیم پاساژ ایستینیه پارک (iStinyePark) این مال نسبت به جواهر جدیدتر و بهتر بود. اول غذا خوردیم و بعد چرخیدیم تا 9. یک کوچولو خرید کردیم و برگشتیم هتل


برچسب‌ها: گزارش سفر, استانبول, ترکیه

شنبه 26.07.2014 تصمیم گرفتیم بریم جزیره بیوک آدا (Büyükada). با تاکسی از هتل رفتیم کاباتاش (Kabataş). از آنجا با کشتی راهی جزیره شدیم. اولین کشتی در حال حرکت را گرفتیم که رو باز نبود و نتونستیم مناظر زیبا و نفس‌گیر جزایر نزدیک استانبول را درست ببینیم...

و

سه چهار ساعتی تو جزیره چرخیدیم. قشنگ بود و رویایی. درشکه و دوچرخه برای حرکت تو جزیره فراوان بود.

و

و

هوا گرم و کمی شرجی بود، با این حال بسیار عالی بود و خوش گذشت. 

تا حدود ساعت 2:30 آنجا بودیم. بعد دوباره کشتی گرفتیم اینبار کشتی روباز بود و مقصدش مسجد سلطان احمد. یک ساعت و ربع در راه بودیم و باد خنکی هم می‌وزید و مناظر فوق‌العاده زیبا و قشنگ بود. خلاصه جای همگی خالی خیلی خیلی عالی بود.

وقتی پیاده شدیم، اول رفتیم موزه توپکاپی (Topkapi Sarayi Müzesi) که چون یک ساعت فقط وقت بود تا قبل از تعطیل شدن موزه، داخلش نرفتیم و همان اطراف مسجد سلطان احمد، مسجد آبی و پارک گلبن را چرخیدیم

و 


بعد از آن با مُنورِیل، مترو و ... راهی جواهرمال شدیم. 

خسته بودیم و گرسنه. اول ناهارشام را همزمان خوردیم و بعد کمی دور زدیم. در مقایسه با پاساژهای دبی خیلی جذاب نبود و قیمتها هم کمی بالاتر از آنجا بود. برای همین بدون اینکه خریدی انجام بدیم برگشتیم هتل.

پ.ن: تو فودکورت خدا خیلی بهمون رحم کرد. بسیار شلوغ بود طوری که سوزن مینداختی، پائین نمی‌رفت. وسط‌های غذا بود که احساس کردم یکی خورد به صندلی و کیف جلال که روی دسته صندلی من بود افتاد زمین. برش داشتم و یک نگاهی به خانمه کردم که عذرخواهی کرد و بین جمعیت غیب شد. خانمی که پشت ما نشسته بود گفت که این شگردشون است که کیف‌ها را به سادگی از روی دسته صندلی این مدلی میزنند و این روزها بسیار زیاد شده... خیلی شانس آوردیم چون علاوه بر پول و گوشی‌هامون، کارت اعتباری هم بود که تا میتونستیم از این راه دور کنسلش کنیم، احتمال زیاد خسارت زیادی بهمون خانم دزده میزد. پس نکته اول اینکه هرگز کیف‌تون را تو سفر به استانبول از خودتون جدا نکنید و بخصوص به هیچ وجه آنرا روی دسته صندلی در جاهای شلوغ نذارید!!!


برچسب‌ها: گزارش سفر, استانبول, ترکیه
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>