X
تبلیغات
آرش وروجک مامان - مهدكودك
 
درباره وبلاگ


دوشنبه 26 اردیبهشت1390 :: 4:2 قبل از ظهر

شنبه حدود ساعت 9 بیدار شدیم. باباجلال رفت سر کار من و آرش هم تا ظهر مشغول تمرین پیانو و مرور درسهای هفته گذشته بودیم.

بعد آماده شدیم رفتیم مدرسه برای Music Show.

تو مدرسه هفته ای یک جلسه موزیک دارند که سه تا از آهنگهایی را که تو طول سال یاد گرفته بودند را اجرا کردند.

و

برنامه این مدلی بود که بچه های سال اول هر چهار کلاس با هم سه تا آهنگ اجرا میکردند. کلاس آرش جزء گروه آخر بودند و من تونستم همه برنامه ها را ببینم و البته لذت بردم.

آرش هم برخلاف همیشه خیلی راحت در کنار دوستهاش آمد روی سن و تمام آهنگها را اجرا کرد.

فقط از آنجائیکه بچه ام خیلی رشید است دروغگوپشت تاج نفرات جلویی مخفی میموند و به سختی تونستم ازش فیلم بگیرم. زبان

بعد از شو با هم رفتیم امارات مال. کلاس نقاشی داشت.

اثر هنری این هفته را من خیلی دوست داشتم.

بعد از کلاس با هم ناهار خوردیم و برگشتیم خانه. درسهای باقیمانده را تمام کردیم و شیطونکم مشغول بازی و من هم مشغول آشپزی و تمیزکاری شدم.

هشت بود که آقای آرش خان دیگه خوابید تا برای مدرسه آماده بشه.

انشاء هفته قبلشون راجع به همین شو موزیک و خیلی بانمک بود.

جمعه 23 اردیبهشت1390 :: 11:15 بعد از ظهر

حس مادرانه من اینبار کاملاً اشتباه کرده بود و دیروز با دیدن کارنامه شیطونکم غرق شادی شدم. معدل کلش 99 از 100 شده بود. Outstanding و بالاترین نمره کلاس. یول

English  - 98

  • Comprehention = 100
  • Language = 97
  • Oral Phonics = 100
  • Phonics = 99
  • Prepared Reading = 95
  • Reading = 95
  • Spelling = 100
  • Handwriting = 95

French - 99

  • Comprehension = 100
  • Grammer = 93
  • Reading = 100
  • Vocabulary  = 100

Mathematics - 100

  • Arithmetic = 100
  • Mental Arithmetic = 100

جایزه هم یک بسته کامل کارتهای Slam Attacks که سرگرمی موردعلاقه این روزهاش است، گرفتم.

پنجشنبه بعدازظهر باباجلال کار داشت. آرش و ماها دوتائی بعد از دانشگاه رفتند امارات مال. من شش که تعطیل شدم رفتم دنبالشون. تندی رفتیم کلاس پیانو.

بعد از کلاس با ماها رفتیم دبی مال. باباجلال هم آمد. شام خوردیم و رفتیم سینما.

فیلم Something Borrowed را دیدیم. قشنگ بود. آرش اوائل فیلم خوابش برد و ما هم تو حالتی بین خواب و بیدار تماشا کردیم. بعد ماها را رساندیم خانه و برگشتیم.

دوشنبه 31 خرداد1389 :: 9:16 بعد از ظهر

آرش فارغ التحصیل

برد کلاس KG2-F

و

و

There used to be so many of my fingerprints to see on furniture and walls and things from sticky grubby me but If you stop and think a while you'll see I'm growing fast.

Those little handprints disappear, you can't bring back what's passed so here's a small reminder to keep not wipe away of little hands and how they looked to make you smile some day. 

دوشنبه 16 شهریور1388 :: 11:5 بعد از ظهر

یک هفته اول مدرسه به خوبی گذشت. گوش شیطون کر هر روز شیطونکم خوش و خرم راهی مدرسه شده و کلی چیزهای تازه یاد گرفته.

دو تا دوست جدید پیدا کرده: شاهین و علی راشد ولی خودش میگه کان (دوست صمیمی مهدش) یک چیز دیگه بود.

دوشنبه ها روز ورزشش است و باید با لباس PE بره مدرسه.

امروز از معلمش پرسیدم آرش چطور است؟ گفت: خیلی خوب، مشتاق و علاقه مند.

مدرسه برای روزها شنبه کلاسهای فوق برنامه براشون گذاشتند که برای KG2ها کلاسهای شنا، فرانسه و تکواندو است. قراره فردا برم و هر سه کلاس را اگه تداخل نداشته باشند، ثبت نامش کنم.  اینطوری دیگه شنبه ها هم سرش گرم میشه. ماچ

چهارشنبه 11 شهریور1388 :: 0:15 قبل از ظهر

دیشب با اوستا جون اینا رفتیم دبی مارینا مال که موهای شیطونکها را بزنیم. هر دو مثل دو مرد کوچک و آقا روی صندلی آرام نشستند تا موهایشان کوتاه و زیبا شد.

بعد هم شام و دونات و شیطنت.

و

خانه که رسیدیم آرش را سریع یک حمام بردم و کارهای قبل از خواب را براش انجام دادم و با مصیبت ساعت 10 خواباندمش.

بعد صبح زود بیدار شدیم و حاضر شدیم برای رفتن به مدرسه.

آرش در اوّلین روز مدرسه

خوش و خندان رفتیم مدرسه. صندلی آرش ردیف سوم بود. پشت صندلی قرار گرفت و مشغول نقاشی شد.

تا ساعت 8:30 که من بودم مشکلی نبود، بعد که بهش گفتم کم کم باید برم، چشمهاش پر آب شد و خیلی سعی کرد که گریه نکنه. چند بار هم بغض کرد و بغضش را خورد، آخر هم مثلاً خندان بوسش کردم و از کلاس خارج شدم.

از دور هم چکش کردم دیدم مشغول نقاشی شده و خداراصد هزار مرتبه شکر گریه نمیکند.

ساعت 1:20 رفتیم دنبالش. از خانم معلمش پرسیدم چطور بوده؟ گفت: بعد از اینکه رفتی 5 دقیقه گریه کرده و بعد ساکت شده. خیلی هم مشتاق بوده سر کلاس. هر سوالی که میکردم بلافاصله دستش را بلند میکرد و تندی جواب میداد از خود راضی

همین امروز هم کلاس انگلیسی، فرانسه و عربی داشتند. به فرانسه اَمی و اَلو را یاد گرفته بود و رنگ آبی که من الان تلفظ درستش را نمیدونم. بعد به عربی هم اهلاً و سهلاً را گفت که یاد گرفته. به انگلیسی هم حرف A و صداش را تمرین کرده بودند.

خداراشکر که روز اول مدرسه به خیر و خوشی گذشت.  اوهماچ

و امّا خبر آخر اینکه باباجلال دو سه روزه رفته تهران و ما فعلاً تنها هستیم و هنوز هیچی نشده دلمون برای باباجلال کلی تنگ شده. افسوسقلب

جمعه 5 تیر1388 :: 7:22 بعد از ظهر

عوارض واکسن وروجک یک روز تب و درد شدید دست بود که شکر خدا زیاد طولانی نشد، البته کولی بازی آرش یک روز کامل طول کشید.

چهارشنبه شب رفتیم ابن بطوطه الیانا جون و مامان و بابای مهربانش را یک کوچولو دیدیم.

دیروز پنجشنبه آخرین روز مهدکودک آرش بود.

با میس جنت و دوستان آرش خداحافظی کردیم به این امید که بتونیم دوباره ببینیمشون.

کلاس  Dancing Dinosaurs بالاخره تمام شد و خاطرات بسیار خوبی برای آرش به جا ماند.  

وقتی آرش شهریور پارسال وارد مهدکودک TLC شد، اصلاً نمیتوانست انگلیسی حرف بزنه، کلمات را بلد بود ولی مکالمه با دیگران را اصلاً. الان به سادگی با همه انگلیسی صحبت میکند و حتی فکر کردن و بازی کردنش هم با خودش به انگلیسی شده و همه این را اوّل مدیون Ms. Janette  و بعد هم دوست صمیمی اش Kaan است.

دانیل کلاس شنا را این هفته هم تعطیل و به شنبه موکول کرد. وقتی رفتم دنبال آرش چون خودش را برای کلاس شنا خیلی آماده کرده بود و احساس کردم از کنسل شدن کلاس دلگیر شد، تصمیم گرفتم ببرمش استخر تا کمی آب بازی کند.

و

کاری که هیچوقت تا حالا تنهایی و بدون کمک دنیل حتی توی استخر کوچولوها هم حاضر نشده بود انجام بده را اینبار براحتی انجام داد و کلی هم لذت برد. حدود 20 دفعه اینکار را کرد و بعد از دو ساعت راضی شد از استخر بیاد بیرون.

اینهم فیلمش:

بعد از خرید هم خوابید تا خود صبح روز جمعه. قلب

سه شنبه 12 خرداد1388 :: 9:54 قبل از ظهر

خبر خوب اینکه تب وروجک از دیروز دیگه قطع شدهورا

البته هنوز آب ریزش بینی داره و حالت چشمهاش هم به حالت قبل برنگشته، امروز با اجازه دکترش با اکراه مهدکودک رفت. دوباره آن روزها تکرار شد. گریه نکرد ولی راضی هم نبود که بره. آنجا دیدیم که موریتس هم دقیقاً چشمهای آرش را داره و سه چهار تا دیگه از بچه ها هم عین همین ویروس را گرفتند و غایب هستند. آخ

سه شنبه 5 خرداد1388 :: 0:28 قبل از ظهر

از امروز دوباره آرش به مهدکودک رفت و جالبه که تا رسیدیم گفت: مامان امروز ساعت 5 بیا دنبالم. ساعت 3 که مثل همیشه رفتم دنبالش، کلی ناراحت شد که چرا زود رفتم. قلب خداراصد هزار مرتبه  شکر ماچ

امشب هم از ساعت 6:30 خوابیده. حالا نصفه شب کی سیر خواب بشه الله اعلم.

پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 :: 0:4 قبل از ظهر
گزارش تصویری مژه

اوّل درس

بعد تغذیه

بعد آب تنی

و

 

و

آرش و کان

پ.ن: کارت واکسن آرش در ایران کامل شده بود و قرار بود واکسن بعدی موقع ورود به مدرسه زده بشه. اینجا نسبت به ایران چند واکسن اضافه دارند. چند روز پیش که رفتیم برای آرش آنها را بزنیم گفتند متخصص اطفال باید چک کنه و کارت واکسنش هم ترجمه بشه.

امروز عصری کارت ترجمه شده را بردیم دکتر. اول یک چکاپ کامل شد و شکر خدا مشکلی نداشت. دکتر گفت: رشد وزنی 14.8 و رشد قدیش 98.8 نسبت به هم کاملاً خوبه. در مجموع ریزنقش است.

بعد دو تا واکسن برای این ماه داد (Prevnar و Mencevax) که در جا دوتا را آرش نوش جان کرد و یک کوچولو هم البته گریه کرد. بعد بلافاصله خوابید. تنها اثری که از واکسنها مانده دو تا چسب زخم است که حالا آنها مثل زخم شمشیر عمل میکنند و آرش کولی ای شده که فقط خدا میدونه کی موفق بشیم آن دو تا چسب زخم را از دستش بکنیم. نمیذاشت کسی از یک کیلومتری دستش رد بشه آخ

دوشنبه 7 بهمن1387 :: 9:49 قبل از ظهر

و امّـــــــــا موضوع قهرمانی

پنجشنبه در مهدکودک Sport Day بود. انواع مسابقات مختلف بین بچه ها برگزار شد و آرش در مسابقه حمل تخم مرغ با قاشق موفق به کسب مقام قهرمانی زبان و کسب مدال گردید. چشمک

قهرمان دوستت داریم

سه شنبه 26 آذر1387 :: 5:19 بعد از ظهر

سلام سلام صدتا سلام ماچ

آرش در TLC

از آنجائیکه این هفته، آخرین هفته مهدکودک آرش است، امروز جشن کریسمس داشتند و سانتا (پاپانوئل) به مهد آمد و برای همه بچه ها هدیه آورد.

آرش و Ms. Janette و پاپانوئل

سانتا و آرش و هدیه اش

فیلم لحظه آمدن پاپانوئل

عید سعید غدیر بر همگان مبارک باد

شنبه 9 آذر1387 :: 11:52 بعد از ظهر

پنجشنبه در مهد TLC جشن روز ملی امارات بود که شیطونکها حسابی لذت بردند.

میس جنت

Ms. Janette & Dancing Dinosaurs

حرکات موزون و پایکوبی

تمرینات موزون

صرف غذای ملی کشورهای مختلف که توسط مامان نی نی ها تهیه شده

و امّــــــا آخرین ساعات انتظار

یکشنبه 3 آذر1387 :: 11:30 بعد از ظهر

آرش در مهد

امروز آرش برای اولین بار با دوستانش به گردش دسته جمعی در Favorite Things رفت و حسابی خوش گذراند.

سوار سرویس مهد

سوار سرویس TLC 

آرش و زکری

 آرش اسپایدرمن  و Zachi پیشی ملوس 

 پرنده

شیطونک مامان

 ماسه بازی

 آب بازی

 آرش و دوستانش در Favorite Things 

Arash & Kaan

آرش و  کان

جمعه 24 آبان1387 :: 9:12 بعد از ظهر

سه شنبه آرش را ظهر گریان تحویل گرفتم و مستقیم آوردمش خانه. چهارساعتی خوابید و غذاشو دادم و حمامش کردم و دوباره خوابید تا صبح روز چهارشنبه. صبح تا چشمش را باز کرد گفت: نریم مهد!!!! خلاصه بردمش و گریان تحویل Ms. Jannette دادم و ساعت 2 با ترس و لرز و دل شوره فراوان رفتم دنبالش. دیدم سرحال و بانشاط مشغول بازی است. ظاهراً بعد از اینکه Ms. Jannette کاملاً ندیده اش میگیره خودش رفتارشو عوض میکنه و مشغول بازی با بقیه میشه. پنجشنبه هم شنا داشتند. یک کوچولو بغض کرد و رفت. ظهر که رفتم تحویلش بگیرم با این صحنه روبرو شدم:

 

 خلاصه ظاهراً موضوع فقط تأثیر داروها بود و الان دیگه خوب شده.

آرش در زمین بازی مهدشون

آرش و کان

آرش و اندریا

قطار بازی شیطونکها

آرش بلا

شنبه 20 مهر1387 :: 11:6 قبل از ظهر

آرش در حال بیلیارد بازی

امروز شنبه مهدکودک آرش تعطیله و آرش در دانشگاه مشغول آتش سوزاندن است. از خود راضی

آرش در حال بیلیارد بازی

مهد TLC فوق العاده است و من از پیشرفت آرش تو همین مدت کم بسیار بسیار راضی هستم.

آرش در مهدکودک

اینهم تصاویری از کلاس آرش:

در اتاق مهد کودک

این در کلاسشون است که عکس، اسم و تاریخ تولد همه بچه های کلاس روش چسبیده است.

صندلی آرش

هرکس صندلی مخصوص خودش را دارد که اسمش روش نوشته شده.

کمد تمرینات

این هم قفسه مخصوص تکالیف است که کارهای کلاسی بچه ها در طول دو هفته آنجا قرار میگیرد و هر دو هفته یک بار تحویل والدین داده میشود.

اسم تمام بچه ها روی بادکنکها چسبیده و تمرین تشخیص نام با کمک این بادکنکها بوده. هرکس اسمش را درست نشان میداده یک استیکر جایزه میگرفته و اجازه رفتن به زمین بازی را داشته.

لغات جدید وروجک: Face، Diamond، Heart و جملات Zip your mouth. Close the door

چهارشنبه 27 شهریور1387 :: 11:59 بعد از ظهر
مامانی و خاله آزاده هم رفتند و به قول آرش، ما سه تا را تنها گذاشتند ناراحت حسابی امروز دلتنگیم. گریه

مرسی مامانی جونم  و مرسی خاله آزاده جونم

بابت تمامی زحماتی که برای ما کشیدین. انشاءالله بتونیم جبران کنیم. 

آرش در مهد

آرش در مهدکودک جدید

امروز بالاخره صبح بدون گریه رفت. از خود راضی

یکشنبه 24 شهریور1387 :: 12:12 بعد از ظهر

آرش سه سال و نیمه

آرش خان پنجشنبه فقط دو ساعت مهدکودکش ماند. بعد گفته بود خوابم میاد  و شروع کرده بود به گریه کردن.  مربیش تماس گرفت که بیا ببرش. دانشگاه درست دو ساعت خوابید. 

حالا قراره که شبها زودتر بخوابه. دیگه بساطی داریم تا ساعت خوابش را تنظیم کنیم. استرس

جمعه هم جای همگی خالی رفتیم جمیرا بیچ پارک. درست زمانی رسیدیم که پرچم قرمز بالا بود و وروجک نتونست بره آب بازی. حالا توجیه یک بچه سه سال و نیمه را داشته باشین: مامانی ببین قرمزه یعنی Not Allowed هیپنوتیزماگه سبز بود میتونستیم بریم توی آب. خدائیش خیلی فهمیده تر از یک بچه سه سال و نیمه ایست که کلی هم قبلش ذوق آب بازی داشته، خدایا شکرت.

آرش فهمیده

در راستای امر تنظیم خواب، وروجک دیشب ساعت 10 خوابید متفکر Ms. Janette گفته بود 7:30 بخوابه که این از محالات است. من بهش تا 9 فرجه دادم وروجک 10 خوابید. البته تفاوتی هم نمیکنه چون دو سه ساعتی که توی راه هستیم تا به مهد برسیم وروجک حسابی خسته میشه و بهانه گیر.  امروز هم تا بردمش مثل ابر بهار شروع کرد به گریه کردن و دو تا از نی نی های کلاسشون هم همراهیش کردند.

چهارشنبه 20 شهریور1387 :: 10:15 قبل از ظهر

مهد آرش

بالاخره از امروز رسماً مهدکودک جدید وروجک آغاز شد. روز اول یکشنبه رفت که اولش گریه و ... ولی بعد که رفتم دنبالش دیدم کاملاً راضی است و خیلی تعریف میکرد. دیروز هم از بس تو ترافیک ماندیم (4 ساعت تمامکلافه) به مهد نرسیدیم!!!!!!! ولی امروز با گریه مختصری تحویلش دادم و ساعت 1 هم باید برم بگیرمش.

Dancing Dinosaurs

اسم کلاسشون Dancing Dinosaurs  و آرش Blue Dinosaur است. کلاس Pre-k2  و خانم مربیش یک خانم خیلی ماه به نام Ms. Janette است. مهد جدید خیلی با مهد قبلی متفاوت است. امیدوارم که وروجکم کلی پیشرفت کنه و به انگلیسی حرف زدن بیفته.

عزیز دلم سه سال و نیمگی ات مبارک هورا

دوستت داریم یک عالمه ماچ هرچی بگیم باز هم کمه ماچ 

آرش ده روزه و پویای چهارماهه

آرش ده روزه ماچو پویای چهارماهه ماچو نصف عموامیر نیشخند

تو کی اینقدر بزرگ شدی عسلم که ما اصلاً متوجه نشدیم!!!!!!! تعجب

دوشنبه 11 شهریور1387 :: 6:51 بعد از ظهر

آرش در مهد

امروز براي تسويه حساب با مهدكودك قبلي آرش رفتيم آنجا. آرش دلش حسابي براشون تنگ شده بود. مانديم و كمي بازي كرد و مربي‌هاش را ديد و برگشتيم. هفته آينده مهدكودك جديدش شروع ميشه كه براي هفته اول فقط دو روز و هربار سه ساعت ميره و از 10 سپتامبر يعني هفته بعد كلاسهاشون كامل شروع ميشه. اميدوارم كه راحت با مهدكودك جديدش كنار بياد. استرس

وروجك در مهدكودك ماچ

آرش بلا

سوال: اگه گفتين شيطونكها به چي اينطوري زل زدند!؟!!! سوال

آرش و اوستا

جواب: آخرين قسمت سريال ترانه مادري زبان

ديروز داشتيم پشت صحنه سريال را نگاه ميكرديم كه هما روستا (مادربزرگ پويا و بهرام) را نشان داد. آرش شاد و خندون و ذوق‌زده گفت: مامان ببين!  مادربزرگ پويا و بهنام از پيش خدا برگشته ابله

جمعه 18 مرداد1387 :: 7:15 بعد از ظهر

دیروز آخرین روز اوّلین مهدکودک آرش بود. خاطره ای که شروع بسیار تلخ و پایان خوش آیندی داشت. آرش این آخرها همه مربی هاشو دوست داشت و بهشون حسابی عادت کرده بود.

آرش و شامنی (مربی اصلی)

آرش و پاونا (مدیر مهد)

آرش و سومانا (مربی فرعی)  و شیوین و عبدالله

این کارت تبریک را هم به عنوان یادگاری به آرش هدیه دادند.

پ.ن.1:  دیروز آرش با باباجلال رفته بود حمام و داشتند آب بازی میکردند. آرش سفارش KFC میگرفت مثلاً. بابا جلال گفت یک آب میخواد. آرش گفت: One Water بعد باباجلال گفت: نه دو تا آب آرش فوری گفت: Two Waters.  بابا جلال حیران مانده بود که آرش s جمع را از کجا یاد گرفته. اینه دیگه از خود راضی

پ.ن.2: در حال بستن چمدان هستیم. دیگه جدی جدی چیزی نمانده و حسابی دلمان بی تاب رفتن است.

پ.ن.3: وروجک از دو ریز پیش چشمهاش عفونت کرده و خیلی تند تند کثیف میشه. در حال قطره ریختن هستیم. خداکنه تا فردا شب که برمیگردیم دیگه خوب خوب بشه.

چهارشنبه 2 مرداد1387 :: 1:25 بعد از ظهر

سلام سلام صد تا سلام

آرش در مهدكودك

آرش در مهدكودك ماچ

آرش و نيكلا و كريش

نيكلا و آرش و كريش ماچ

آرش جينگولك

فداي اون ژستت عزيزدلم بغل

كماكان نيكلا بهترين دوست وروجك در مهدكودك است.

و امّـــــــــــــا دالتونهاي بلاي ما كه دلمون براشون يكذره شده

دالتونها

پارسا جون ماچ و پويا جون ماچ

دالتون شماره يك و دو

جاي دالتون شماره سه بسي خاليست گریه انشاءالله اين چند روز هم به سرعت بگذرند ماچ و ما سر از ايران در بياوريم. بغل 

سه شنبه 25 تیر1387 :: 11:47 بعد از ظهر

آرش در پارک

از روز یکشنبه به سفارش مهدکودک آرش را همان دم در تحویل دادم و برگشتم. جالب است که روز اول با یک نق کوچولو رفت بغل شامنی (مربیش) و رفت بالا. از روزهای بعد دیگه همان نق را هم نزد و گوش شیطون کر دیگه مشکل مهدکودک رفتنش حل شد. هیپنوتیزمهیپنوتیزم خیلی احساس خوبی دارم الان که دیگه صبحها راحت میره! هورا

آرش و کاردستی

آرش در مهدکودک ماچ

آرش و همکلاسیهاش

آرش و کریش و انجلینا ماچ

آرش در مهد

این هم موقع برگشتن از مهدکودک! سرحال و شیطون. چشمک

پ.ن: امروز از صبح وروجک دوبار بالا آورده و از بعدازظهر هم دچار اسهال شده ناراحت خداکنه مورد خاصی نباشه و زودی خوب بشه. الهی آمین. استرس

چهارشنبه 19 تیر1387 :: 12:57 بعد از ظهر

شيطونك ما هنوز صبحها مهدكودك رفتني حسابي گريه مي‌كنه و حاضر نيست از من جدا بشه ناراحتو اين درحالي است كه عصرها كه ميرم دنبالش كاملاً سرحال است. متفکر   فكر نميكردم اينقدر طول بكشه اوه

آرش در پارك

مامانهايي كه ني‌ني‌هاي مهدكودكي دارين!!! شما چطوري صبحها از ني‌ني‌هاتون جدا مي‌شين كه راحت ميروند آنجا؟!! تو اين فكرم كه شايد من روشم اشتباه است؟!! آخ

آرش در پارك

رطوبت هوا را دارين ديگه!؟!!!! اين پارك درست روبروي دريا است. ما اصلاً رطوبت را احساس نميكرديم ولي نميدونم چرا دوربين نظرش با ما فرق داشت نیشخند يك خورده كه گذشت ديگه اصلاً هيچ‌چيزي معلوم نبود و دوربين حسابي بخار كرده بود زبان

رطوبت در پارك

سه شنبه 11 تیر1387 :: 5:33 بعد از ظهر
امروز صبح بعد از حدود ده روز وروجك خان ما راهي مهدكودك شد.

وروجك سبيلو

براي اينكه براش سخت نباشه من يك ساعتي باهاش ماندم و بعد از يك ساعت فقط با كمي گريه از هم جدا شديم. خوشبختانه تا آخر هم خوب مانده بود. 4 كه رفتم دنبالش سرحال بود.

هوراهوراهوراهورا

بغل عمو امير جون تولدتون مبارك بغلدريا دريا شادي، سلامتي و خوشبختي براي شما در كنار خاله الهه جون، پارسا جون و پويا جون آرزومنديم و دلمون حسابي براي شما عزيزان تنگ شده. بغل

هوراهوراهوراهورا

پ.ن.1: ديروز باباجلال اينا يك عالمه وسائل شبكه و كامپيوتر براي دانشگاه خريده بودند. آرش دَم‌باريك را ديده بود و از باباجلال پرسيده بود:

  • آرش:  بابا جلال اين چيه؟!!
  • بابا جلال: دَم‌باريك پسرم.
  • آرش كمي فكر ميكنه متفکرو ميگه: پس اين را بايد بديم به بابابو تا بزنه به پويا ديگه !!!!! ابله
  • بابا جلال: خندهخندهخندهخنده

جريان از اين قراره كه پويا (دالتون شماره دو) وقتي شيطونت مي‌كنه، از بابابو به شوخي تي‌پا ميخوره و بابابو ميگن پويا بيا بهت دَم‌بُرنيخ بزنم! شيطونك ما هم دَم‌باريك را با دم‌بُرنيخ اشتباه گرفته بود.نیشخند

پ.ن.2: ديروز از اسپينس هات‌داگ گرفته بوديم، يكي بدون پياز براي من و يكي هم با پياز براي بابا جلال. آرش هم كه غذاش را خورده بود، تو ساندويچ ما دو نفر شريك بود. اصرار داشت كه مثل باباجلال با پياز بخوره. آرش سر بازي توماس بود كه ساندويچ بابا جلال تمام شد. گريه و اصرار كه من با پيازش را ميخوام و هركاري كردم ساندويچ من را قبول نمي‌كرد. همانطور كه داشت با باباجلال صحبت ميكرد من يواشكي از پشتش ساندويچم را دادم دست باباجلال كه بهش بده. همانطور كه داشت با باباش صحبت ميكرد با يك لحن خيلي بانمك گفت: ساندويچ مامان را گرفتي؟!!!! ابرو 

من ميگم اين بچه پشت سرش هم چشم داره ميگن نه!!! از خود راضی

پ.ن.3:

آرش جيگر

حالا به نظر شما آرش علاوه بر سبيل يك طرفه‌اش چه فرقي كرده؟!!!! چشمک

سه شنبه 28 خرداد1387 :: 1:28 بعد از ظهر

آرش آتش نشان

سلام سلام صد تا سلام ماچ

آرش آتش نشان

آرش خان آتش‌نشان از خود راضی

آرش خان بولینگ باز

آرش خان بولینگ باز از خود راضی

وروجک سرسره سوار

آرش خان وروجکِ سرسره سوار از خود راضی

بولینگ بازان کوچک

ماچ بولینگ بازان کوچک ماچ

دیروز اوستا و آرش را بردیم Emirates Mall  بولینگ بازی. شیطونکها حسابی کیف کردنداز خود راضی. آرش دفعه اولش بود و اولین پرتاب را که انجام داد دنبال توپ راه افتاد که دو سه بار پشت سر هم سُر خورد و افتاد زمین. آخولی براش تجربه شد که وقتی توپ را رها کرد، دیگه ولش کنه و سراغش نره. یول

و امّــــــــــــا اینهم نتیجه مسابقه دوستانه آرش و اوستا جون هورا

نتیجه مسابقه بولینگ

پ.ن: آرش به طرز بسیار چشمگیری در صحبت کردن انگلیسی پیشرفت کرده!!!!! تعجب آنقدر قشنگ از کلماتی که بلده برای حرف زدن با انگلیسی زبانها استفاده میکنه که ما حیران می‌مانیم. با این سرعتی که داره پیش میره بزنم به تخته، گوش شیطون کر، چشم بهم بزنیم مثل بلبل انگلیسی صحبت میکنه.  بغل

پ.ن: دیروز مهدکودک TLC آرش را ثبت‌نام کردیم. از 7 سپتامبر کلاسهاش شروع میشه و آرش قراره کلاس  KG1 (پیش دبستانی 1) بره. مهدکودک فعلی آرش فقط Day Care است و کلاسهای KG را نداره. اصلاً از کیفیتش راضی نیستم ولی 90% مهدها تابستان اینجا تعطیل هستند، بنابراین چاره‌ای ندارم که با مهدکودک فعلی ادامه بدم تا تابستان تمام بشه. مهد جدید فوق‌العاده است و با دانشگاه فقط 5 دقیقه پیاده فاصله داره. ماچ محیطش بسیار گرم و جذاب است و مربی‌های مهدکودک همه اروپائی و فیلیپینی هستند. درحالیکه مهد فعلی تماماً هندی هستند و من اصلاً این موضوع را دوست ندارم.

اینم لینک مهدکودکش : TLC

پ.ن: امروز صبح آرش کمی حالت‌های سرماخوردگی داشت. امیدوارم جدی نباشه و وروجکم مریض نشه.

پ.ن: خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی دلمون برای عزیزانمون تنگ شده آخ و بیصبرانه منتظر اولین فرصت هستیم که بیایم ایران. بغل

چهارشنبه 22 خرداد1387 :: 1:23 بعد از ظهر

آرش هنوز با اكراه و گريه و زاري ميره مهدكودك و خيلي نگرانمون كرده. آخ امروز با خودش رفتيم يك مهدكودك نزديك دانشگاه. به نظرم خيلي مرتب‌تر و بهتر از مهدكودك فعلي آرش بود و خودش هم خيلي آنجا را پسنديد. حالا اگه خدا بخواد براي سپتامبر از الان آنجا ثبت‌نامش ميكنم. بغل در واقع مثل كلاس KG ميماند. ماچ

آرش ماچ در حال خوردن بستني مورد علاقه‌اش خوشمزه بعد از رفتن رادين جون ماچ در صحاري سنتر ماچ

امروز صبح هم درحال آماده شدن براي رفتن به مهد بود كه گفت: مامان اصلاً نريم مهد بيا بريم پيش رادين چشمک خلاصه كه رادين عسلي جونم جات خيلي خيلي خيلي اينجا خاليه. ماچ

اوّل بگين ماشاءالله تا يك عكس خوشگل موشگل اينجا بذارم.بغل

گفتين؟!!!!! حالا ببينين ماچ

آوا خانم

آوا خانم ِ نازنازيِ تپل مپلي = دختر عمه‌ي چهارماه و نيمه‌ي آرش بلا

دوشنبه 20 خرداد1387 :: 2:15 بعد از ظهر
امروز ساعت هشت  رادين اينا ميرن و ما هنوز نرفته، دلمون براشون تنگ شد. ناراحت

آرش زيبا

الان ساعت يك بعدازظهر است و من نيم ساعت پيش رفتم، آرش را از مهد گرفتم و با هم داريم ميريم پيش خاله‌مهرك اينا كه چند ساعتي پيششون باشيم. ازشون عذرخواهي ميكنم كه ميزبان خوبي نبوديم و همش تا ديروقت اين چند روز سر كار بوديم. خجالتخجالتخجالت

اينم گزارش تصويري امروز آرش در مهدكودك:

آرش و ميساتل

آرش و ميساتل نیشخند

تماشاي تلويزيون

تماشاي تلويزيون ماچ

عدد بازي

عدد بازي ماچ

آرش و بازي

مكعب بازي ماچ

یکشنبه 5 خرداد1387 :: 12:54 بعد از ظهر

اين روزها حسابي درگير مهد رفتن آرش هستم. خيلي اذيت ميشه طفلكم. گریه از صبح كه مي‌خواهيم راه بيفتيم بغض مي‌كنه. يكسره هم ميگه مامان زود بيايي دنبالم ها!!!! دو بياا!!!! سه نيائي‌ها!!!! خلاصه كه بساطي داريم. هر روز صبح دلم از جا كنده مي‌شود! دل شکسته خداكنه زودتر عادت كنه و كمتر اذيت بشه طفلكم.

آرش غمگين

آرش در دانشگاه خیال باطل

راجع به مهد زياد صحبت نميكنه. اينكه چكار كرده! چي ياد گرفته! با كيا دوست شده! خلاصه به كل سكوت ميكنه. زياد هم نميخوره به نوعي اعتصاب غذا كرده آنجا ناراحت

دو سه روز پيش دوقلوهاي همسان ِ همكارم كيان و كسرا هم آمده بودند دانشگاه. جالب بود آرش بعد از دو سه دقيقه بدون هيچ اشتباهي آنها را از هم تشخيص ميداد. تعجب آخر سر متوجه شديم وروجك اختلاف رنگ جزئي كفششون را نشان كرده. ابله آن شيطونك ها هم كه اين را متوجه شده بودند زودي كفشهاشون را عوض كردند شیطانو آرش را به اشتباه انداختند. ساکت

آرش و كيان و كسرا

 آرش و كيان و كسرا چشمک 

البته از من نپرسيد كدام كيان است كدام كسرا كه يقيناً نميتونم بگم خجالت من هم مثل آرش كفشهاشون را نشان كرده بودم ولي باز هم قاطي ميكردم نیشخند

سه شنبه 31 اردیبهشت1387 :: 7:25 بعد از ظهر

امروز صبح آرش را كه بردم مهد كلي گريه و زاري گریهكه نرو، مامان پيشم بمون و ... خلاصه دل من و خودش را خون كرد دل شکسته ولي من بهش قول دادم كه زود برم دنبالش كه آرام شد و مشغول بازي با دوستان جديدش شد. چشمک

اينهم گزارش تصويري روز سوم مهدكودك زبان

آرش در مهد

آرش و نيكلا تعجب

آرش در مهد

امان از دست وروجك بلا هیپنوتیزم

آرش در مهد

در حال شعر خواندن چشمک

آرش در مهد

در حال نقاشي كردن تشویق

آرش در مهد

در حال غذا خوردن بای بای

یکشنبه 29 اردیبهشت1387 :: 7:10 بعد از ظهر

آرش خان بلا در مهد

خاطرات روز اول مهدکودک آرش:

صبح ساعت 11 با هم رفتیم. آرش کمی آن پائین بازی کرد تا ما مدارکش را تحویل دادیم. بعد هم بهمون گفتند که بدون خداحافظی بریم. خلاصه با کلک طفلکم را راهی طبقه بالا پیش نی‌نی‌ها کردند و من گریهگریهو باباجلال راهی شدیم. وقتی رسیدم دانشگاه تماس گرفتم گفتند: داره بازی میکنه و گریه نکرده. همه‌چیز تا دوساعت خوب پیش رفت. بعد از دوساعت تماس گرفتند که بروم و پسرک گریانم را تحویل بگیرم. خلاصه بدو بدو رفتم و تا چشمش به من افتاد دوباره شروع کرد به گریه کردن.

گفتند که پسر خیلی خوبی بوده دوساعت حسابی بازی کرده. موقع خوردن غذا وقتی رفته پائین حاضر نشده ناهارش را بخوره و گفته که مامان آرزو را میخواد!!!! خلاصه با هم دوباره راهی دانشگاه شدیم و اینجا حسابی ناهارش را خورد و بازی کرد و شیطونی و گفت که فردا دیگه مهد گریه نمیکنه. حالا الله و اعلم. متفکر